پست شماره: 33
بسم الله الرحمن الرحيم
آخر ماه ذي القعده سالگرد شهادت حضرت جواد الائمه تسليت باد.
زير آسمان تاريك زندان مردي دلتنگ و محزون زانوي غربت در بغل گرفته بود، او اباصلت خادم حضرت رضا بود كه بعد از شهادت آن حضرت دستگير و حبس شده بود. او كه زماني همجوار محبوب ترين خلق خدا در روي كره زمين بود اينك مونسي جز تنهائي و تاريكي نداشت. دلش براي آن همه مهرباني ها و ناز و نوازشهاي مولايش تنگ شده بود.
خدايا، كجا رفت آن امام رئوف، كجا رفت آن غمخوار و دلسوز مردم. قايق فكر اباصلت او را در امواج خاطراتي زيبا با مولا و سرورش اين طرف و آن طرف مي برد. به دنبال ساحل نجات بود. آخر او الان يك سال است كه در اين زندان محبوس است.
لحظات شهادت مولا و سرورش حضرت رضا را به ياد مي آورد. آن صحنه هاي سوزناك، قلب اباصلت را ذوب و به اشك گرم تبديل مي كرد و امام جواد را به ياد آورد كه چگونه در يك چشم به هم زدن از مدينه به طوس تشريف آورد، از درب بسته وارد شد و سر مقدس پدر را به دامان گرفت.
ناگهان اباصلت تكاني خورد و مطلبي نوراني فكرش را روشن كرد. با خود گفت پس آن حضرت كه قدرت خدا در دست اوست مي تواند داخل زندان شده و مرا نجات دهد. با قلب سرشار از اميد و يقين امام زمانش را صدا زد:
يا جواد الائمه ادركني.....
در اين شب سياهم گم گشته راه مقصود از گوشه اي برون آي اي كوكب هدايت
ناگهان پرده سياه شب كنار رفت و خورشيد جمال امام جواد در زندان طلوع كرد.
چه شب زيبائي، موسم تنهائي و دلگيري اباصلت ديگر به پايان رسيد.
اباصلت از پشت پرده ي اشك به امام زمانش عرض كرد: آقا چرا بعد از يك سال به فريادم رسيديد؟
امام فرمود: تو الان به ياد ما افتادي و حالا ما را صدا زدي!
و با اين كليد در سعادت به روي اباصلت گشوده شد.
و اينك مائيم در زندان غيبت!!! زنداني كه تاريكي جهل و ناداني ظالمين به آن سايه افكنده. عنكبوتهاي فساد و فحشا و گرسنگي و درماندگي از در و ديوار بالا مي روند.
آيا اگر همه باهم امام زمانمان را بخواهيم به فريادمان نمي رسد؟! و اگر بگوييم: آقا چرا اينقدر دير آمديد؟ نمي فرمايد: ما منتظر شما بوديم شما حالا ما را خواستيد......

مجله خورشيد مكه شماره 8 ص 15
+
| نوشته شده در: جمعه هشتم آذر 1387 توسط: الکوثر
|
|